تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً


پزشکان فردا

وبلاگ دانشجویان پزشکی ورودی مهر 86 - دانشگاه جندی شاپور اهواز





 

        

              اين شعر مهدي تقديم به آنكه با شك ميگذارد آبادي ويرانه ما قرباني ويرانه هاي آبادنما  شود : 

                                                                                             


باز آئینه‌ی خورشید از آن اوج بلند
راست بر سنگ غروب آمد و آهسته شکست

شب رسید از ره و آن آینه‌ی خرد شده
شد پراکنده و در دامن افلاک نشست

تشنه‌ام امشب، اگر باز خیال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد

کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب
شبنم زلف ترا نوشم و خوابم نبرد

روح من در گرو زمزمه‌ای شیرینست
من دگر نیستم، ای خواب برو، حلقه مزن

         این سکوتی که تو را می‌طلبد نیست عمیق
                             وه که غافل شده‌ای از دل غوغائی من

می‌رسد نغمه‌ای از دور بگوشم، ای خواب مکن
این نغمه‌ی جادو را خاموش مکن

«زلف، چون دوش، رها تا بسر دوش مکن
ای مه امروز پریشانترم از دوش مکن»

در هیاهوی شب غمزده با اخترکان
سیل از راه دراز آمده را همهمه‌ایست

برو ای خواب، برو عیش مرا تیره مکن
خاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه‌ایست

چشم بر دامن البرز سیه دوخته‌ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب ست

عشق در پنجه‌ی غم قلب مرا می‌فشرد
با تو ای خواب، نبرد من و دل زین سبب ست

مرغ‌شب آمد و در لانه‌ی تاریک خزید
نغمه‌اش را به‌دلم هدیه کند بال نسیم

آه... بگذار که داغ دل من تازه شود
روح را نغمه‌ی همدرد فتوحی‌ست عظیم

                                                             مهدی اخوان ثالث

 

نوشته شده توسط : کلاغ سفیدپوش | جمعه چهارم دی 1388 | 10:31 | لينک ثابت | موضوع: |

سلام بر حسین (ع)  

بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود

رنگ رُخ سه ساله ی من زرد می شود

خورشید  انعکاس وجود نجیب توست

این دایره نباشی اگر سرد می شود

این حلقه های گریه ی سردرگم و غریب

زنجیر آهنی و پر از درد می شود

دامان کودکانه ی یک دختر نجیب

بی تو اسیر آتش نامرد می شود

بر گِرد توست گردش سیاره ی زمین

هر جاذبه بدون تو ولگرد می شود

رفتی و روز روشن ما در مسیر شام

دنبال صبح ِ روی تو شبگرد می شود

نوشته شده توسط : NAJVA (مرضیه) | شنبه بیست و هشتم آذر 1388 | 17:2 | لينک ثابت | موضوع: |

مرغ سحر ! ناله سر مکن ...  

مرغ سحر ناله سر مکن

دیدگان خسته ، تر مکن

ما ز آه وناله خسته ایم

ما غمین و دلشکسته ایم

گوشمان ز ناله کر مکن

ناله سر مکن

 

نغمه های شادمانه خوان

صد سرود جاودانه خوان

با نوای  عاشقانه  خوان

عمر مانده را به غم هدر مکن

ناله سر مکن

 

ظلم ظالمان همیشه هست

جور بی امان همیشه ست

مکر دشمنان همیشه هست

بر دهان ظالمان بزن

از گناهشان گذر مکن

 ناله سر مکن

 

صورت ار به سیلی ات چو خون کنی

به که راز خود ز دل برون کنی

پیش دشمنان گلایه چون کنی؟

دشمنان خویش را خبر مکن

ناله سر مکن ...

نوشته شده توسط : رضا | چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 | 18:5 | لينک ثابت | موضوع: |

...  

در حيرتم که چرخ چرا غرق خون نشد
    در ماتم حسين، زمين واژگون نشد
    دردا که زندگي به دو عالم حرام شد
    کين چرخ سفله دشمن دين را به کام شد
    گردون بسوخت ز آتش غم، جان فاطمه
    شرمي نکرد از دل سوزان فاطمه
    از تند باد حادثه چون نخل دين شکست
    از آن شکست پشت رسول امين شکست

نوشته شده توسط : فروغ | چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 | 18:0 | لينک ثابت | موضوع: |

صدای مدفون...  

صدايي از پس خاطرات مي شنوم...

                              زيباترين، ماندگارترين صدا...

       به جرأت ميگويم اين صدا اولين يادگاري است كه از بهشت به انسان مي دهند... و آن روزها را نيز...


ادامه متن...
نوشته شده توسط : کلاغ سفیدپوش | پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 | 16:19 | لينک ثابت | موضوع: |

وقتی میشه و وقتی نمیشه...  

 

انگار همیشه همینطور بوده،وقتی از چیزی فرار میکنی برات اتفاق می افته

و وقتی دنبال چیزی هستی هیچ وقت برات پیش نمیاد…

 

 

 

 

 


ادامه متن...
نوشته شده توسط : NAJVA (مرضیه) | پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 | 12:6 | لينک ثابت | موضوع: |

فرشته  

هیچ منطقی وجود نداشت

برای این که بال های سفید فرشته را قانع کند 

تا از این بالاتر نپرد.

هیچ صدایی او را باز نمیگرداند

هیچ دلداری گریه اش را بند نمی آورد

فرشته می پرید

مثل پروازی که تازه متولد شده باشد

مثل هیاهویی که هرگز خاموش نشود

فرشته پشیمان نبود

مثل روحهایی که سبک هستند اوج می گرفت

مثل اشکهایی که یکریز می بارند

مثل چشمه هایی که هرگز خشک نمی شوند

 ذهنم مرور می کند:

هرگز فرشته را نمی بخشم

که در تهاجم لحظه های حجیم

در ویرانی تکرار

در رنج سکون

رهایم کرد و رفت.

 

نوشته شده توسط : NAJVA (مرضیه) | پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 | 10:57 | لينک ثابت | موضوع: |

بدون شرح...  

نوشته شده توسط : فروغ | شنبه شانزدهم آبان 1388 | 12:58 | لينک ثابت | موضوع: |

بیاد گذشته ها...  

نوای آهنگین قطره های باران است روی شیروانی اتاقم
بوی لطیف نم باران
شمعهایم می سوزند
و من همچنان در جدال با افکارم
نه هیچ چیز گشاینده این پیچیدگی نیست جز خود ما
بگذار خود داروگر درد خود باشیم
مرهم زخم
بگذارخود حلال همه حل نشده ها باشیم
گشاینده همه گره های بسته
بگذار باران امشب بشوید و با خود ببرد هر چه کدورت است در ابن دل خسته
هر چه دلخوری و هر چه دل آزردگیست در این خاطر آزرده
بگذار جز زلال آب و آبی آسمان چیزی باقی نماند
بگذار با باران یکی شویم امشب...
نوشته شده توسط : فروغ | شنبه دوم آبان 1388 | 20:2 | لينک ثابت | موضوع: |

طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟  

طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این و خودم می دانم که نکردم فکری،

که تأمّل ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران؟

کودکی رفت به بازی ، بفراغت ،به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند: کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست،بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ ، که پس از این ز چه رو ، نتوان خندیدن؟






نتوان فارغ و وارسته ز غم ،‌ همه شادی دیدن؟

همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن؟

سر هر بام که شد خوابیدن؟

من نپرسیدم هیچ ، که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت:زندگی چیست،چرا می آییم………؟

بعد از چند صباح به چه سان باید رفت؟ به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ،هیچکس نیز به من هیچ نگفت.

نوجوانی سپری گشت به بازی،به فراغت،به نشاط.

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات بعد از آن باز نفهمیدم من،که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه که جوانست هنوز،بگذارید جوانی بکند ،

بهره از عمر بَرَد کامروایی بکند. بگذارید که خوش باشد و مست،

بعد از این باز ورا عمری هست ، یک نفر بانگ بر آورد که او از هم اکنون باید فکر آینده کند.

دیگری آوا داد: که چو فردا بشود فکر فردا بکند.

سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت ،بگذرد امروزش،

همچنین فردایش

با همه این احوال من نپرسیدم هیچ ، که چه سان دی بگذشت؟


ادامه متن...
نوشته شده توسط : مصطفی | شنبه یازدهم مهر 1388 | 18:53 | لينک ثابت | موضوع: |






>
JavaScript Codes